۱۳۸۶ بهمن ۲۹, دوشنبه

Man Or Woman, Never Mind

مرد يا زن فرقی نداره

در مورد دستور زبان ما اين سخن که بايد بازخوانی و بازبينی بشه سخن کاملن درستيه که انديشمندانی همچون صادق هدايت بزرگ هم بهش اشاره کردن که من هم با آنها همداستانم و می گم نسل ما بايد اين کار رو انجام بده ولی با چشمانی باز و ديدی فراگير. زبان ما بدون شک شيرين ترين و يکی از ظريف ترين زبان های دنياست که توانايی های شگفت آوری داره. از آنجا که نمی خوام داستان بگم پس می رم دنبال ريشه ی حرفم و چيزی که می خوام گوشزد کنم:

ما تو دستور زبانمون هنگامی که می گيم "او" مشخص نمی کنيم که اين "او" چه جنسيتی داره و از اينرو هم برخی اونو در کاستی های زبانمون شمارش می کنن که کار کاملن نادرستيه، چرا؟ بزارين به ريشه ی زبانمون برگرديم و مرورش کنيم تا انگيزشو بفهميم. اين کار با ديدگاه و انديشه ای کاملن پارسی بنا شده و فقط از انديشه ی يه پارسی چنين چيزی پديدار می شه. چون تو اون زمان واقعن و حقيقتن (به ياد داشته باشين اين مورد بسيار مهمه) به انسانها از ديدگاه جنسيت شون نگاه نمی شده (در ايران باستان) و همين امر انگيزه ی اين مورده. اميدوارم پی ببريد و بيان من هم خوب باشه. اونها همه ی انسانها رو که بايد تو گونه ی انسان دسته بندی بشن از اين ديدگاه مورد بررسی قرار می دادن و برای روشن کردن جنسيت در "او" فرقی نمی ذاشتن. می دونيد با آوردن مرد يا زن پس از "او" جنسيت رو مشخص می کردن. برای نمونه: "اون مرد" يا "اون زن". اين نه تنها کاستی نيست که نشانه انديشه ی بزرگ اجدادمون بوده. اونها اينگونه زندگی می کردن و همين گونه که می دونيم در ساخت پارسه زنان و مردان با هم کار می کردن و حتی گاه زنان دست مزد بيشتری از مردان هم می گرفتن که نشون می ده برده داری هم وجود نداشته و همچنين برای زنان باردار تا يکسال تمام هزينه های فرزندش از خرانه تهيه می شده و... هر انسانی بر اساس شايستگيش به درجه ای که درخور اون درجه بوده می رسيده برای نمونه: در درجه ی درياسالاری، راهبر ارتش جنگی و... که هيچ سخنی از نژاد و رنگ و جنسيت و ديگر داستانها در ميان نبوده (پس ما هم اکنون بسيار واپسگراييديم).

چيز ديگر اينکه اين زبان بسيار صميمی ست و محبت در واژه ها موج می زنه و انرژی و بار عجيبی داره، نمی دونم با اين سخن چقدر همراهيد ولی می تونيد آزمايش کنيد و بهش بی انديشيد و ببينيد که تا چه اندازه اين بار و انرژی متفاوته. زبانی که به راحتی فهميده می شه و نرمش شگفت آوری داره و زمخت نيست. زبانی که در آغاز شکل گرافيکی هم داشته (گو اينکه اين شکل هم بسيار خوب است و می توان با نگه داشتن آن حالت های گوناگون ديگر ديگری نيز پديد آورد) و به مرور زمان تغيير کرده ولی می توان با گامهايی رو به جلو دوباره باز آفريدش.

روا نيست اين زبان را نابود کنيم

۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه

26th Tehran International Film Festival


گزارش 26 جشنواره ی جهانی فيلم تهران

(که هم اکنون جهانی نيست)

ميخالکف

جشنواره ی امسال رو برای نخستين بار با دو روز تاخير آغاز کردم و همانند بيشتر جشنواره های پيشين با فيلمی خوب. فيلم "بدون شاهد" اثر "نيکيتا ميخالکف" در سينما فلسطين کنونی. اثری خوب با ريزه کاری های فراوان و ايده هايي ساده ولی چشمگير و همچنين داستانی آشنا که در اين فيلم نه تنها از آن آشنايی زدايی می کند که فضای روسيه را در آن حس می کنيد و ما که ديوانه وار به دنبال سينمای ملی می گرديم به راحتی در اين فيلم نمايان است و همچنين ساخته شده در سال 1362 خورشيدی. داستان، داستان زن و شوهری ست که هر کدام در گذشته شيطنت هايی کرده اند و پس از آن با هم آشنا شده و زندگی کرده اند و مرد بچه ای (پسری) هم ناخواسته از دوستی که هنگام زايمان جان سپرده است به بغل دارد و دختری هم دارد. آن ها پس از سال ها که پسر بزرگ شده و پدر را در درازای اين سال ها به ندرت ديده است در مورد مشکلاتشان برای ما می گويند و با يکديگر گفتگو می کنند. فيلم به تمامی در خانه و آن هم خانه ای کوچک فيلمبرداری شده است و به شکلی چشمگير که استفاده از لنز وايد و نور پردازی های جسورانه لايه ای ديگر را به فيلم افزوده است. جنس تصوير، طراحی صحنه و بازی ها نيز عالی ست که نمی توان از آن چشم پوشی کرد. صحنه ها با جزئياتی خيره کننده در کنار يکديگر قرار گرفته اند که در آن هر عنصری کارکرد خود را می يابد. اين داستان که مايه ی تغيير احساسات را در گذر زمان با خود به همراه دارد با تمهيدی ساده و روان بدون بزرگنمايي و سرخوردگی به بيننده سرايت می کند. فيلم با بخش بندی هايی موازی ميان انديشه های درونی و واکنش آنها ما را هر لحظه فراتر از شخصيت ديگر به پيش می برد و همچنين بيشتر همراه با مرد، جالب آنست که ما وارونه ی آنچه بايد با زن همذات پنداری می کنيم. نام فيلم که نامی در خور کنکاش است برای نزديک تر شدن به آن، فيلمی ست که مايه ی خشنودی بيننده ی راستين سينما (هنر) را فراهم می سازد.

روايتی استاندارد

فيلم دوم فيلمی بود از آن سوی جهان: "سايه های سرگردان" اثر "سيرو گوئرا" از کلمبيا، ساخته شده در سال 1385 که از راه آشنايي دو شخص در يک شهر که موقعيتی شبيه به هم دارند داستان را بسط می دهد. هر دو نياز به کار دارند و به نوعی ناقص از ديدگاه جسمانی و فيزيکی، يکی چلاق و ديگری که ديرتر نمايان می شود حساس به نور خورشيد به انگيزه ی گلوله ای که به سر او شليک شده و در آنجا مانده. يکی پدر و مادر و پايش را در دوره ای از تاريخ از دست داده که بانی آن گروهی بوده اند که برای کسب توانمندی می جنگيدند و ديگری کسی ست که اين بار هم باز ديرتر برايمان نمايان می شود آن ها را از او گرفته و نيز سرپرستی گروه را به دوش داشته. اين داستان که جزئياتی ديگر هم دارد از راه اين آشنايي باز می شود و فيلمی با چارچوبی استاندارد را عرضه می کند. فيلم به شکل سياه و سفيد فيلمبرداری شده که با پس زمينه ی آلوده ی جامعه همراه است و در راستای ساختن فضا بسيار موثر که در اين فضای سياه، آلوده و کمی خاکستری کنش ها و واکنش های گونه ی انسان در برابر ما به تصوير کشيده می شود.

تاريخ، بيرجند و کرمان هفت باد

فيلم سوم که جريانی چند سويه را در روان بيننده به راه می اندازد، فيلم: "آتش سبز" اثر "محمدرضا اصلانی" بود که در کارنامه اش فيلم درخشان "شطرنج باد" را نيز دارد و به همه ی خوانندگان ديدن آن توصيه می شود چون يکی از ده فيلم برتر سينمای ايران است. اين فيلم هم که ساختنش پس از شطرنج باد تا به حال به درازا کشيده بدين گونه آغاز می شود که در زمان کنونی دوربين بر روی نقش های دادگاه در جستجوست و با قطعی به گذشته ای می رود که زمينه ساز روايت باقی فيلم در زمانی ديگر می شود. گفته می شود که دختر با مرده ای ازدواج کرده است، سپس دختر در قلعه ای رفته و در دفتری که کنار جنازه ای در قلعه آن را می يابد آمده که با خواندن هفت روايت در هفت شبانه روز و تاب آوردن با خوردن يک بادام و کشيدن هر يک از تيرهايی که در بدن او فرو رفته پس از اتمام هر داستان، او زنده خواهد شد. هر روايت دوره ای از تاريخ ايران زمين را بازگو می کند که در قالب داستان نوشته شده ای با بازی بازيگران توانای ما در هر بخش به آن جان بخشيده شده است. ريزبينی آقای اصلانی چشمگير است و همين گونه بازی با واژه ها و يادآوری آن ها و موقعيت های گوناگون ولی مشابه و همچنين تصاوير از ديدگاه قاب بندی، رنگ و نور و گاه تکنيک های فيلمبرداريی که بسيار کم بکار گرفته شده که در اين فيلم به هنگام بکار رفته و ديدنی ست. فيلم با ريتم فراخ و دلپذير پيش می رود که گاه احساس می شود در زمان هايي از يک دستيش نه در ريتم که در فضا و گويش فاصله می گيرد يا کاسته می شود و گاه تحريف تاريخی به چشم می آيد که دو پرسش را در ذهن ايجاد می کند:

- نخست اينکه آيا اين فاصله گرفتن ها به گونه ای نقش فاصله گذاری را بازی نمی کند؟

- ديگر اينکه اين تحريف (از ديد من) از چه روی صورت گرفته؟

که پرسش دوم بيش از هر چيز مهم است، چون به گونه ای وجه قالب فيلم را تشکيل می دهد و وجه تاريخی ست که بر روی فيلم سايه افکنده و جزء اين مورد که بيننده باز نياز به بازبينی و خواندن بيشتر تاريخ و همچنين کند و کاش در اين مورد را دارد (که اين فيلم گوشزدی به بيننده می کند تا تاريخ سرزمينش را بهتر بررسی کند) ديگر اجزای فيلم بسيار خوبند، ناگفته نماند که نسخه ای که پخش شد صدای بسيار بدی داشت و حاشيه صوتی خوب نبود که در موردش نمی دانم که حاشيه صوتی ضعيف بوده است يا سيستم پخش سالن! اين فيلم با ماجراهای گوناگونی که داشته سرانجام در اين سال آماده ی پخش شد، به اميد پايداری آقای اصلانی و ديدن کارهايی از اين هنرمند.

مضحک ترين و زرشک ترين فيلم جشنواره (و جشنواره های آينده)

آری درست حدس زديد فيلم "جاده ی گوانتانامو" اثر "مت وايتکراس و مايکل وينترباتم" از انگليس که نام کارگردان دومی پای ما را به سالن کشيد که کاش اين بدبختی نسيبمان نمی شد. اميدوارم برای ديگران تکرار نشود. فيلم نه به انگيزه ی مشکل شخصی يا مشکلی با مضموم فيلم که به انگيزه ی توهينی شرم آور به بيننده، نه از راه دست کم گرفتن دانايي بيننده که بدتر از آن هيچ پنداشتن دانايي بيننده، فيلمی در حد دريافت زرشک پهنی جشنواره هم نيست. زباله های بسياری توليد و ديده می شود ولی اين فيلم پا را فراتر گذاشته و ديگر شيادی را به اوج خود رسانده است. خوب است که گزيده هايی از اين فيلم مضحک را که حماقت سازندگانش را به نمايش گذاشت بررسی کنيم:

فيلم که از اين پس با نام "زباله" (که از سرش هم زياد است) ازش ياد می کنيم به گونه ای می خواهد بنمايد که مستند است و در همين راستا از تمامی تکنيک های موجود نيز برای بازسازی و القای آن به بيننده استفاده می کند که نه تنها در اين بخش ناکام است که آنقدر در پی استفاده از تکنيک های ابزاری گوناگون می رود که نخستين نکته ها و ساده ترين چيزها را به فراموشی می سپارد، به گونه ای همانند کپک فقط سرش را زير برف می کند. اين زباله به شدت سبک پردازانه ساخته شده و نکته ی جالب هم در اينجاست چون باز حماقت سازندگانش را که بيننده (که در واقع خود) را ابله می پنداشتند نمايان می سازد.

مورد ديگر بازسازی مضحک فضاها و شکل بازجويي ها و شکنجه هاست، می دانيد در اينجا با ژانر "کمدی ناخواسته" روبروييد. گويی اين ژانر منحصر به فرد که در ايران وجود دارد به ديگر سرزمين ها هم سرايت کرده تا جايي که کارگردانی نام آشنا هم که کارهايي خوب در کانامه اش دارد به اين شکل خود را کاملن قهوه ای می کند. خود شما صحنه ای از اين زباله را که تصوير می کنم داوری کنيد: می خواهند از پسری بازجويي کنند، سربازی در پشت اوست و بازجو که در روبروی پسر است از او می خواهد که اعتراف کند، پسر خودداری می کند سپس سرباز همانند اينکه با دوستش دارد شوخی می کند بر پشت او می زند و پسر به سمت زمين خم شده و چنان دادی می زند که گويي سيخ داغ در ... کرده اند و صدا روی تصوير پسر که می گويد: «آنقدر ما را می زدند که صورتم بر اثر ضربه به زمين کبود می شد!» خودتان داوری کنيد در يک فيلم کمدی کاملن عادی جلوه نمی کند؟ ناگفته نماند که اين زباله شاهکاری فراموش نشدنی نيز دارد: پسر را برای شکنجه به اتاقی می برند و برايش آهنگهای “Cradle Of Filth” می گذارند و پسر تا حد جنون زجر می کشد و به خود می پيچد و فرياد می زند! اين زباله پر از نمونه است و نيازی به انديشه و يادآوری و گشتن نيست. هر صحنه ای را که بخواهيد گزينش کنيد مضحک است، بهتر است اينگونه بگوييم که تمامی صحنه های بازجويي و شکنجه ها کاملن سورئال و همين گونه مسخره است. از اين ديدگاه سازندگان کاملن کامياب بوده اند!

برترين فيلم و گوهر درخشان جشنواره

پس از زباله ی گفته شده زيباترين فيلم جشنواره را ديدم که نه تنها افسوس زمان هدر رفته و سرخوردگی از ديدن اين زباله متعفن را از ميان برد که من را که به انگيزه ی بيدار بودن در شبها در ساعات روز می خوابن را با انرژی بسيار بيدار و در انديشه ی آنچه شب پيش ديده ام نگه داشت: فيلم "زايش دوباره" اثر "ماساهيرو کوباياشی" بزرگ. فيلم بسيار تکان دهنده، تازه و جسورانه است. در آغاز مرد و زنی روبروی دوربين با پرسشگری پنهان که گويا وکيل يا داور دادگستری باشد گفتگو می کنند و مشخص می شود دختر زن، دختر مرد را کشته است و مرد قصد ديدن والدين قاتل را ندارد و می خواهد کارش را رها کند. سپس ميان نويسی که گذشت يک سال را ندا می دهد فيلم را وارد بخش ريشه ای آن می کند و ديگر چيزی به نام گفتگو و صدای انسان را تا پايان فيلم نمی شنويم فقط صدای برخورد اشياء، موتور ماشين، صدای درون کارخانه ی ذوب فلزات و... که بدين ترتيب تنها تصوير است که همچون فيلمی صامت بدون ميان نويس بار تمام فيلم را به دوش می کشد و به بيننده اجازه می دهد که با تمام حس و انديشه اش با زندگی اين شخصيت ها همراه شود. مرد که روزنامه نگار بوده کارش را رها کرده و در کارخانه ای در کار می کند و زن نيز در همان مهمان خانه ای که او اتاق دارد در آشپزخانه اش کار و در همان نزديک زندگی می کند و مايه ی آن می شود که آن ها باهم برخورد کنند. در اين ميان که چون مبهوت ظرافت و ريزبينی فيلم بودم شمار تکرارها از دستم در رفت ولی به گونه ای تقريبی می توان گفت ميان 13 تا 15 بار سکانسی کلی که گاه بخشهايي ديگر نيز در ميانشان می آيد تکرار می شود. به ياد داشته باشيد که همان حالت را دوباره تکرار کرده اند نه آنکه هنگام تدوين يک بخشهای ثابتی را پشت هم با تغييراتی تکرار کنند. فيلم در بيرون ساده و در درون بسيار پيچيده است، با ظرافت و ريزبينی ای چشمگير که کوچکترين اجزای تصوير با حساب طراحی و گزينش شده اند. برای بيان فيلم و فرم شاهکارش می توان از موسيقی کمک گرفت چون از ديدگاه من فيلم کاملن بر اساس شکل شناخته شده ی يک سنفونی ساخته شده است:

يک مقدمه کوتاه و سپس موومان ها و پس از آن يک کودا. در بخش مقدمه کوتاه و کودا گفتگو و مولوگ است و در بخشها که موومان ها آن را شکل می دهند گفتگويی نيست. موومان نخست فرم سونات دارد، موومان دوم فرم َA B A و موومان سوم فرم تم و وارياسيون و موومان چهارم دوباره به فرم سونات است.

نقش مرد را خود کوباياشی بازی کرده است که بسيار چشمگير است. اين پيرمرد 53 ساله که بيننده را مبهوت می کند مايه ی شوکه شدن اين همه ريزبينی بيمارگونه است. حدسم بر آن است که پس از پايان فيلم فيلمبردار و ديگر عوامل همگی به آسايشگاه يا برای دوره ای به مکانی آرام برای استراحت فرستاده شده باشند. مخصوصان بازيگر زن و فيلمبردار.

بازگشت به ميخالکف

فيلم ديگری که از ميخالکف ديدم که شايد بدترين فيلم او باشد، فيلم "دوازده" است. اين فيلم با آغازی خوب به مرور افت می کند، گو اينکه سکانسها و گاه ريزه کاری هايي خوب دارد ولی تا پايان، مجموع کلی اثر افت می کند. پسری که چشم به حکم هيات منصفه دارد در انفرادی زندان به انگيزه ی نسبت دادن قتل پدرخوانده اش به او زندانی ست. گروه دوازده نفری هيات منصفه که هر کدام حرفه ای دارند به انگيزه ی تعمير ساختمان دادگاه در سالن ورزش مدرسه ای برای تصميم گيری نهايی جمع می شوند. در اين ميان هر کدام کاری دارند که می خواهند هرچه زودتر به آن برسند. همه بجز يکی موافق با گناهکار بودن پسر هستند تا کار زود تمام شود و اين مخالفت داستان را به جريان می اندازد و تا پايان ما روايت های هر يک از اين دوازده نفر را می شنويم که به بی گناهی پسر می انجامد. فيلم با بازخوانی عدالت و داوری به دورانی از جنگ چچن، جنگ و همين گونه ديدگاه ها و روابط جاری در طبقات گوناگون جامعه نيز می پردازد. به ياد داشتيد که هر کدام از اين دوازده نفر يک حرفه و تخصص دارد. با توجه به فيلم های ديگر ميخالکف اين فيلم از توانايي کمتری برخوردار است ولی از ديدگاه اثری مستقل، خوب و استاندارد به شمار می آيد.

ديگر کارهای ميخالکف

سه فيلم ديگر ميخالکف که در جشنواره پخش شد را پيش از اين ديده بودم. "قطعه ی ناتمام برای پيانوی کوکی"، "آفتاب سوخته" و آرايشگر سيبری" که هر سه اثر ديدنی و عالی اند و می توان با ديدن آنها به هوشمندی و بزرگی فيلم ساز پی برد. همه ی فيلم های ميخالکف در بستر خانواده ای و اشاره به تاريخی از روسيه شکل می گيرد و همراه با گفتگوها و فضا سازی های جادويی و همچينين فيلم هايي برای پرده ی سينما، نه برای قاب های کوچک تلويزيون. بنابراين اگر فيلم ها را در خانه می بينيد شک نداشته باشيد که بيش از آنچه تصور کنيد جذابيت ها و تصاوير فيلم را از دست داده ايد.

تصاوير جادويی

اين بار جشنواره برايم با فيلمی خوب پايان پذيرفت گو اينکه با شرايطی دردناک فيلم رو ديدم که کاملن با خاطره ای خوش هم تمام نشود. فيلم "مرد لندنی" اثر "بلا تار" که آن را فيلمه تصاوير جادويي می نامم، يکی ديگر از فيلم های خوب امروزين می باشد. فيلم سازی که حرکات ترکيبی دوربين های "يانچو" و فضا های "آنجلوپولوس" را به ياد می آورد. فيلم فضايی بسيار کالت دارد و داستانی کهن و پيش پا افتاده که در فيلم هم بهايی ندارد جز اين نکته که چگونه می شود کهن الگوها را به خدمت گرفت و از آنها روايتی بسيار عجيب و پيچيده پديد آورد. داستان بدين گونه است که مردی به نام ميچل که تاترش را فروخته، 60000 پوند نقدی آنرا دو نفر می دزدند که برای بدست آوردن پول با هم درگير شده و يکی همراه با کيف درون آب غرق می شود و پليسی لندنی که دوست ميچل است می خواهد با بازپس گرفتن پول همه چيز را همراه با پاداشی فراموش کند و اين را به مرد دزد می گويد و مرد فرار می کند. ديدبانی که اين داستان را شاهد بوده کيف را از آب در می آورد، سپس همزمان با جستجوی مرد لندنی ديدبان مرد فراری را کشته و کيف را تحويل مرد لندنی می دهد. مرد لندنی به زن مرد فراری و ديدبان پاداشی داده و با آنها همدردی می کند.

خوب، کافيست فيلم را ببينيد تا با روايت پيچيده و تصاوير جادويي به همه چيز پی ببريد. تصاويری که شما را رها نمی کنند و همگی همچون کارت پوستالی زيبا با باری تکان دهنده هستند. فيلم با ريتمی کند که تغيير نمی کند جز در فروشگاه لباس، فضاها را با آرامش در برابر ديدگان بيننده قرار می دهد تا به آرامی در وجود او رسوخ کنند. بايد در مورد پخش چنين فيلمی بگويم که هنوز فرهنگ همگانی پخش و ديدنش پديد نيامده است. مسئولين فيلم را با سانسورها و قطع هايی بی مورد به حاشيه کشاندند و بينندگان با فحش و ناسزا به مسئولان و ديگر بيننده های نادان واکنش نشان می دادند. پسر و دختری با 5 پاکت چيپس در پشت سر من همراه با ريتم فيلم چيپس ها را به آرامی می خوردند و دو نفری که کنار من بودند به مسئولان برای اشتباه گذاشتن حلقه ها و دو نفر بی خردی که وصفش آمد ناسزا می گفتند که باز با اين فضای نمايشی شما نمی توانيد جادو نشويد.

۱۳۸۶ بهمن ۱۳, شنبه

Be Yaad Aar


به ياد آر

در روزگاری کشتن جانوران و بريدن درختان ناپسند و زشت بود. هنر ارجی بسيار داشت. مردمان در کنار دانشمندان بودند و از هم حمايت می کردند.

در روزگاری مردمانی چون خود را انسان می پنداشتند برای اين مقام کتيبه ها نوشتند و آن را به کار گرفتند و با آرامش و آشتی می زيستند. آن را برای همگان خواستند و آن را به همه نه با زور که با صميميت و مهربانی ارزانی داشتند.

در روزگاری آن مردمان هيچ گاه بين انسانها بر مبنای رنگ پوست و نژاد و جنسيت فرقی نگذاشتند و همه برابر و هم پای يکديگر در کنار هم زيستند و چه خوش زيستند.

به ياد آر نخستين و تنها زن درياسالار در دنيا را تا به امروز: آرتميز (آرتميس)

به ياد آر ملکه بيش از 28 کشور آسيايی و همراه و ياور فکری داريوش بزرگ را: آتوسا.

به ياد آر وزير خزانه داری ايران زمين را در زمان اردوان چهارم اشکانی: آرتادخت...

به ياد آر نوشته های بزرگ مرد پارسی را: حکيم ابولقاسم فردوسی.

به ياد آر نوشته های مرد خردمند و زيرک پارسی را: سعدی بزرگ.

به ياد آر نوشته های هوشمندانه و خلاقانه ی خردمند ديگر پارسی را: حافظ بزرگ.

به ياد آر نوشته های نابغه و يکی از استثنايي ترين مردان دنيا را: خيام بزرگ...

به ياد آر نوشته های دانشمند بزرگ را: پور سينا (ابو علی سينا).

به ياد آر نوشته های دانشمندان بزرگ ديگر را: فارابی، رازی...

به ياد آر نوشته های مرد خردمند امروزين را: صادق هدايت.

به ياد آر نوشته های زن هوشمند امروزين را: فروغ فرخزاد.

...

به ياد آر سوزانده شدن کتابخانه ی بزرگ ملی ايران (گندی شاپور کسروی) توسط تازيان بدوی را: بيش از آنچه در تصور بگنجد نام ها و دستاوردهای دانشمندان ايران زمين سوزانده شد و فراموش گشت.

به ياد آر پيش بينی ها و باور خيام بزرگ را: پيدايش کائنات و هستی.

به ياد آر گات ها را.

...

بخشی از گات ها را در دسترس همگان قرار خواهم داد به اميد اينکه به کيش باستانی خود بيشتر آشنا شويم، تنها کيش تحمل شدنی در دنيا (گو اينکه بودايي ها هم کم و بيش تحمل شدنی هستند). اميدوارم به واژه ی "تحمل شدنی" بی انديشيد و اين پرسش که چرا بايد چيزی را تحمل کرد؟

و به اميد استفاده از بخش های خوب کيش باستانی که کم نيست و به کارگيری خرد.


۱۳۸۶ بهمن ۵, جمعه

داری از چی حمايت می کنی؟.....کثافت


اين سخن کمی به دارازا می کشه ولی تنها نوشته ی بی پروا و بی پرده پوشی من خواهد بود، پس: به اين بی انديش که در درازای زندگيت داری از چی حمايت می کنی؟ می دونی، بيشتر مردم در اين جنايت شريکن ولی نمی خوان بپذيرنش و مهمتر نمی خوان بشنون و بهشون اينو بگی... پس می نويسی.

در هر چي ای که می گم نمونم می آرم: فيلم 300 ساخته می شه و ناگهان رگ ميهن دوستی که يه توهمه و بيشتر ميهن پرستی ست (يه اشتباه ديگه) بيرون می زنه و اون داستانی که هممون خوب می دونيم می شه، خوب چرا؟... چون فقط دوست داری بهت بگن: "تو آدم بزرگی هستی و تاريخ سترگ و باشکوهی داری"، همين. درسته که فيلمه چيز مضحک و خنده داری بود (تاريخی، سينمايي) ولی اونيکی چيزی رو داره از اين دست پا زدن های بيهوده فقط خندش می گيره چون آگاه به چيزيه که داره. می دونی، ولی چون نداريش بهتره بگم از دست داديش چون شايستگی نگهداريشو در درازای زمان از دست دادی فقط می خوای نامشو ازت نگيرن. ولی فراموش کردی که فرهنگ، دادنی نيست و بايد پديد بياريش و حالا که داشتيش کارت خيلی راحتر هم شده فقط بايد باز خوانيش کنی و دوباره زندش کنی. کار سختيه؟... شايد، ولی فقط در انديشه و کنشت يا رفتارت در زندگی بايد اينگونه باشی. يا بايد فقط بخوای، همين.

به اين بی انديش که توی اين صد سال پيشين چه چيزی رو پدران و پدران پدرانت تا تو به دست آوردنين... هيچ. شرم آوره ولی همين گونه بوده. اجداد ما در گذشت ی بسيار دور چيزی که تا به امروز بهش افتخار می کنيم رو پديد آوردند، بعدش ما نه تنها چيزی رو بهش اضافه نکرديم، چيزی رو که داشتيمم از دست داديم. در زمان های کوتاهی کارهايي کرديم ولی دوباره خودمون چندين برابر به عقب برگشتيم. می دونی دوتا پرسش رو بايد هميشه از خودت بکنی: چرا؟.... و چه کاری می تونم بکنم؟

حالا آرامگاه بزرگ مرد تاريخ سرزمينت رو دارن نابود می کنن ولی سکوت می کنی، حتی برگه ی حمايت از اون رو هم امضاء نمی کنی. ليست درازی می شه، می تونی يه سری به تارنمای www.SavePasargad.com بزنی تا بيشتر در موردش آگاه پيدا کنی.

در مورد آزادی زنان: زنای ما چيکار می کنن؟...هيچ. آيا نخست نبايد اونا باشن که کوشش کنن تا حقوق شون رو به دست بيارن؟ شماها دارين چيکار می کنين؟...هيچ. می دونی هنگامی که بهتر به اين داستان نگاه می کنی می بينی همه ی اينا تو چند تا مورد اساسی شکل گرفته يا مايه و ريشه ی همه ی اينا تو چند تا چی خلاصه می شه:

1) آموزش (از نوع نادرست و شرم آورش)

2) کمبود دانش (تو آموزش هست که فراگير می شه)

3) دين و مذهب

4) نيرومند شدن احساسات مصنوعی (باز تو آموزش پديد می آرنش)

در هر موردی اين مسئله رو تو سرزمينت می بينی:

- رييس حکومت اسلامی می گه: شان تو اين نيست و نبايد اينقدر خوار و کوچيکت کرد و... بعدش همه ی اون کارا رو باهات می کنه که اين رو هم بهت بگه که خيلی احمق و نادون هم هستی چون با اينکه بهت می گم باز هم اتفاقی برات نمی افته و نمی فهمی. می دونی، اين آزمايشه اين مسئله بود که مطمئن بشن چقدر پست و حقير شدی و آموزش ها تا چه اندازه رضايت بخش بوده.

- تو راهنمايی و دبيرستان و دانشگاه اين بچه های پر انرژی همه منگ و گيج و حيرون نمی دونن چيکار می خوان بکنن. پسرا دنبال يه سوراخ می گردن و دخترا دنبال شوهر آينده. پرده ی بکارت و با کسی بودن مهمترين مسئله ست. کسی نمی خواد چيزی بدونه، نمی خواد چيزی ياد بگيره، از کتاب بيزاره و هر چی بجز دانش جذبش می کنه: پوشاک، لوازم آرايش، زرق و برق و جينگول بودن، بامزه و بچه باحال جمع بودن، مخدر و موسيقی اونم هر چيزی که تو اون جمع بيشتر خريدار داشته باشه يا باب روزه، هرکی در مورد چرنديات و شايعات بيشتر بدونه بيشتر قيافه می گيره و موسيقی... بگذريم. (فقط در موردش بايد يه چی بگم: با اينکه رپ و پاپ و اين آت و آشغالا رو دوست ندارم ولی پشتيبان وجودشون هستم چون بايد باشن. ولی يادمون نره که بيشترين باج رو به شنوندش می ده و همينم هست که شهرتش رو بيشتر کرده... رپ: گونه ای از گويش و آواست با ترانه های باب روز و پاپ نوايي که قراره تو رو تکون بده يا بجومبونه)

- دروغ: فکر می کنی دارم مسخرت می کنم. ديگه خيلی عادی شده و همه بهش خو گرفتن. اون بزرگ مرد روزی گفت: "پروردگار اين سرزمين رو از دشمن، از خشکسالی و از دروغ محفوظ بدارد". خوب حالا همه می خوان يکی بياد که همه چيا رو که می گن خوب نيست رو نابود کنه و همه چی خوب بشه... يه کم بی انديش، احمقانه و مضحکه. هيچ کسی نمی آد که با يه چوب جادويي چيزی رو عوض کنه يا يه نيروی ديگه. بايد خودت به دستش بياری و براش بايد مبارزه کنی و بجنگی. دروغ هيچگاه از بين نمی ره. ولی می تونی کاری کنی که آنقدر ضعيف بشه که نابودت نکنه. هيچ وردی نيست و چيزی بجز دانش و آگاهی نمی تونه کاری برات بکنه. پی ببر که دارم چی می گم. با چرندياتی که حتی نمی فهمی چی می گه (که مزخرف هم می گه) به جايی نمی رسی.

- آزادی: اين ديگه خيلی مسخره تر شد، نه؟ چون ما فقط به نامش خو گرفتيم. توی چی آزادی داری؟... هيچ.

- توی يه متن ديگه که مربوط به دين می شه مفصل در موردش می نويسم. حال چند پرسش ديگر:

آيا می تونيم اينقدر ماشين نخريم؟

آيا می تونيم از اين شيادانی که به نام هنرمند نمايان می شن حمايت نکنيم؟ (در هر رشته ای)

آيا می تونيم خريد لوازم آرايشی رو کم کنيم؟

آيا می تونيم جلوی اين حمايت های بی مورد رو بگيريم؟

آيا می تونيم جلوی اين همه سرمايه هايی که بيهوده مصرف می شه رو بگيريم؟

آيا می تونيم فقط حمايت نکنيم از کثافت کاری؟

آيا می تونيم به زبان خودمون گفتگو کنيم و يا بنويسيم؟

آيا می تونيم به حقوق بشر که منشورش رو اجدادمون نوشتن پايبند باشيم و دوباره ايجادش کنيم؟

آيا می تونيم به حقوق جانوران ارج بذاريم؟

می دونی پاسخ من به همه ی اينا اينه: ما می تونيم و اين کار شدنيست. چگونه؟ با دانش، آگاهی که خودش برات روشن می کنه که چکار بايد بکنی. می دونی بايد تاريخت رو بدونی. "نسلی که تاريخ خودشو ندونه محکوم به تکرارشه" و اين چيزيه که بارها اتفاق افتاده. در تاريخت در هر رشته ای انسانهای بزرگی وجود دارن که تا به امروز سخنان شون کارايي داره و مايه ی افتخاره. هنگامی که تاريخ جامعه ات و هر چيزه ديگری رو بدونی ديگه نمی تونن سرت کلاه بزارن. زمانی که اساس و پايه قانون اساسی و بقيه قانونهای اجتماعيت رو روی قانون های انسانی و مردمی گذاشتی ديگه نمی تونن کاری کنن. هنگام که آموزش رو به شکلی شايسته پديد آوردی ديگه نگران اين نيستی که دانش و آگاهی از سرزمينت رخت ببنده. از اينکه دشمنانی باشن باکت نيست و در پايان هنگامی که نظام و اساس يه سرزمينی دگرگون می شه (درست يا نادرست) مردم اون سرزمين همون مردمان پيش از اونن و اين در درازای زمانه که با آموزش و فضايي که پديد می آد اونام تغيير می کنن.

۱۳۸۶ آذر ۲۳, جمعه

Desert Chuck Schuldiner

چاک شلدانير بزرگ

امروز سالگرد مرگ بزرگ مرديست که بنيان گذار گروه Death و Control Denied است: Chuck Schuldiner

زندگينامه و ديگر بخشهای مربوط به او و آثارش را می تونيد در www.emptywords.org که با مديريت Jane Schuldiner اداره می شه ببينيد. اما برای دوستانی که آشنايی با اين بزرگ مرد رو از دست دادن در مورد زندگينامه و کارهاش توضيحی می دهم:

چارلز مايکل شلداينر ملقب به چاک شلداينر در 13. May 1967 در Long Island, New York به دنيا آمد. مادر و پدرش جين و مالکوم شلداينر هر دو معلم بودند. او با راک اند رول بزرگ شد و با علاقه به موسيقی رشد کرد (در همان سالها خود از يکی از کنسرت های گروه مورد علاقه اش (Kiss) که در آن شرکت کرده بود بر دوش پدر (احتمالن) فيلم برداری کرد). او در سن 9 سالگی برادری که 7 سال از او بزرگتر بود را در تصادف اتومبيل از است داد و جين برای روحيه دادن و حمايت از علاقه ی زياد چاک به موسيقی برای او يک گيتار دست دوم گرفت و بعد در آغاز سال نو يک آمپلی فاير نو به عنوان هديه کريسمس...

او در سال 1983 که در آن زمان 15 سال داشت به همراه دو نفر ديگر به نامهای کم لی (Kam Lee) درامر و خواننده و ريک رُز (Rick Rozz) گيتاريست که اسم واقعی اش فردريک دِليلو (Frederick Delilo) بود, گروه منتس (Mantes) را تشکيل داد و نخستين دموی خود را با عنوان مرگ با متال (Death By Metal) که شامل پنج آهنگ بود عرضه کرد. ليست آهنگهای اين دمو به قرار زير است:

1) Legions Of Doom.

2) Mantes.

3) Power Of Darkness.

4) Death By Metal.

5) Evil Dead.

در دموی تخست تو ريويو نوشته شده بود که: «کسايی که می خوان اين آلبوم رو داشته باشن با آدرسی که داده شده با چاک مکاتبه کنند و با پرداخت $5 دلار نوار رو دريافت کنند. همچنين به نبود بيسيست و يک Frontman هم اشاره شده». اشاره ی جالب توجه ديگه ای هم که شده اينکه: «انگار بيسيتهای اورلاندو موقع تولدشون مردن! و اگه کسی آلبوم بخواد بده ريک و چاک بيس می زنن!»

بعد از اين دمو گروه اسم خودش رو به Death تغيير داد و در اکتبر سال 1984 دموی بعدی خود را با عنوان هنگامة خشونت (Reign Of Terror) ارائه کردند که شامل پنج آهنگ بود و چاک خود خوانندگی گروه رو نيز به عهده داشت و در کاور کاست نوشته شده بود که يه آلبوم ديگه هم هست که 13 تا از کارهای زندشون توی اون آلبوم هست و همينطور تی شرتی با لوگوی Death درست کرده بودند که $9 دلار قيمت داشت. ليست آهنگهای اين دمو به قرار زير است:

1) Corpse Grinder.

2) Summoned To Die.

3) Witch Of Hell.

4) Reign Of Terror.

5) Slaughter House.

دموی بعدی در مارس سال 1985 با عنوان مرگ نفرت انگيز (Infernal Death) ارائه شد که شامل سه آهنگ بود. ليست آهنگها به قرار زير است:

1) Infernal Death.

2) Baptized In Blood.

3) Arch Angel.

در اين دموها اسکات کارلسون (Scott Carlson) به عنوان بيسيست با گروه همکاری می کنه. دموی بعدی با عنوان Rigor Mortis که شامل يه آهنگ می شده به نام Unholy Grave.

دموی بعدی با عنوان Slaughter باز با يه آهنگ به نام Fuck Off Death.

دموی بعدی با عنوان Back From The Dead که شامل هشت آهنگ بوده ارائه می شه. در اين کاست Intro دمو رو از تم فيلمهای هيچکاک می گيرند. ليست آهنگها به قرار زير است:

1) Intro Theme From Alfred Hitchcock Presents.
2) Back From The Dead.
3) Mutilation.

4) Reign Of Death.

5) Beyond The Unholy Grave.

6) Baptized In Blood.
7) Legion Of Doom.

8) Skill To Kill.

در سال 1986 چاک به شهر سانفرانسيسکو در ايالت کاليفرنيا نقل مکان می کنه ولی بقيه اعضاء در فلوريدا باقی می مونند. دموی بعدی يه دموی تمرينی هست که شامل سه آهنگ می شه و در سال 1986 کار شده و در آخرين دمو مورد استفاده قرار می گيره. از اين سال کريس ريفرت (Chris Reifert) به عنوان درامر و جان هَند (John Hand) به عنوان گيتاريست که با گروه در هيچ ضبط استوديويی و اجرای زنده ديده نمی شه وارد گروه می شه. ليست آهنگها به قرار زير است:

1) Fuck Off Death.

2) Land Of No Return.

3) Zombie Ritual.

دموی آخر در همين سال با عنوان جراحت (Mutilation) ارائه شد که شامل سه آهنگ بود. در اين دمو چاک بيس آهنگها رو هم خودش به عهده می گيره. ليست آهنگها به قرار زير است:

1) Land Of No Return.

2) Zombie Ritual.

3) Mutilation.

سپس نخستين آلبوم در سال 1987 با عنوان فرياد خونين, زخمی (Scream Bloody, Gore) توسط شرکت Combat به بازار عرضه می شود. در اين آلبوم چاک به دليل فقدان نوازندة گيتار بيس خود آن را در آلبوم نواخته است. در هنگامی که چاک مشغول نوشتن آهنگهای آلبوم بعدی خود بود, ريک رُز گيتاريست پيشين همراه با بيل آندروز (Bill Andrews) نوازندة درامز و تری باتلر (Terry Butler) نوازندة گيتار بيس به گروه ملحق شدند.

نتيجه ی اين پيوند آلبوم بعدی گروه که در آوريل سال 1988 با عنوان جزام (Leprosy) در Morrisound ضبط و اکتبر همان سال توسط شرکت Combat به بازار عرضه می شود. موسيقی در اين آلبوم غنی تر و درام شکلی کاملتر به خود گرفته. اشعار در اين آلبوم و آلبوم بعدی دارای بازی های کلامی بين اسم گروه و متن اشعار است و دارای سنجيدگی بيشتری است. البته آلبوم قبلی بدون در نظر گرفتن کيفيت ضبط صدا و صدابرداری در جاهای مختلف ريف ها چيزی که بعدها به امضاء او بدل می شود کاملن قابل تشخيص است. بعد از اين آلبوم در سال 1989گروه يک تور در اروپا برگزار می کند و بعد از آن ريک رُز از گروه جدا می شود و بجای او گيتاريستی توانا به نام جيمز مورفی (James Murphy) به گروه می پيوندد.

در سال 1990 آلبوم بعدی با نام درمان روح مدار (Spritual Healing) ارائه می شود. در اين زمان کنسرتهايی دور اروپا با همراهی گروه کريتُر (Kreator) در نظر گرفته می شود که چاک به دلايلی مخالف اين اجرا می شود و گروه را ترک می کند و بقيه اعضاء بر خلاف انتظار تصميم به اجرای کنسرت می گيرند و جای خالی چاک را با لويی کاريسالز (Louie Carrisalez) نوازندة پيشين درامز گروه دواستيشن (Devastation) به عنوان خواننده و والتر ترشلر (Walter Trachsler) گيتاريست پيشين گروه روتين کرپس (Rotting Corps) و آلبرت گنزالس (Albert Gonzales) به عنوان گيتاريست پر کردند ولی کنسرتها به دليلی واضح با استقبال مواجه نشد. پس از بازگشت بيل اندروز و تری باتلر به ريک رُز پيوستند و همراه کم لی گروه مساکر (Massacre) را تاسيس کردند. جيمز مورفی هم به گروه ابيچواری (Obituary) پيوست. چاک شلداينر تنها ماند و شروع به نوشتن آلبوم بعدی کرد و از نوازندگان مورد علاقه ی خود دعوت به همکاری کرد که عبارت بودند از شون رينرت (Sean Reinert) نوازندة درامز و پل مسويدال (Paul Masvidal) نوازنده ی توانای گيتار که هر دو از گروه سينيک (Cynic) دعوت شده بودند و استيو ديجيورجيو (Steve DiGiorgio) نوازنده ی توانای گيتار بيس که قبل از آن هم در دموها با چاک همکاری کرده بود از گروه سادس (Sadus).

در سال 1991 آلبوم ديگر با عنوان بشر (Human) منتشر شد و موسيقی منحصر به فرد چاک توجه همگان را به خود جلب کرد. در اين آلبوم اولين آهنگ بدون ترانه (Instrumental) گروه عرضه شد و آهنگ فقدان شعور (Lack Of Comprehension) يکی ديگر از آهنگهای فوق العاده ی آلبوم تبديل به موزيک ويديو (Video Clip) آغازين گروه شد. که در اين کليپ اسکات کارينو (Skott Carino) نوازندگی گيتار بيس را به عهده دارد. در سال 1992 برای گروه چند کنسرت در نظر گرفته شد که قرار بود بعد از ضبط آلبوم گروه سينيک به آن بپردازند که با تغيير برنامه بلافاصله به اجرای کنسرت پرداختند و بعد از آن گروه سينيک راهی استوديو برای ضبط آلبوم خود شدند که در حادثه ی گردباد با ويرانی خانه ی يکی از اعضای گروه بسياری از تجهيزات و وسايل گروه از بين رفت و آنها را دچار مشکلاتی ديگر کرد و برنامه ريزی چاک برای آلبوم بعدی تغيير کرد. در همين هنگام جن هاگل (Gene Haglan) نوازنده ی توانای درامز گروه دارک انجل (Dark Angel) که بخاطر جدا شدن خواننده ی گروه يعنی ران راينهارت (Ron Rineheart) در حال فروپاشی بود دعوت چاک را برای همکاری در آلبوم بعدی پذيرفت و استيو ديجيورجيو نيز اعلام آمادگی کرد بود و با پيوستن اندی لِروک (Andy LaRocque) گيتاريست گروه کينگ دايموند (King Diamond) همه چيز برای پيدايش اثری بزرگ مهيا شد.

سال 1993 فرا رسيد و آلبوم چشمگير الگوهای افکار فردی (Individual Thought Patterns) انتشار يافت و بُعد جديدی از موسيقی و موسيقی دث متال را پديد آورد. اين آلبوم فصل مشترک کارهای چاک به حساب می آيد و در ميانه ی آلبوم ها قرار گرفته است و کاملن آلبوم ها را از هم تفکيک می کند و بايد گفت شبيه به هيچ کدام از آلبوم ها نيست و می توان آنها را به دو بخش آلبوم های قبل از الگوهای افکار فردی و آلبوم های بعد از آن تقسيم کرد. جالب توجه است که جنس خشن بودن, انگشت گذاری ها و ملوديک بودن و همين طور جاهايی که Clean است نيز کاملاً قابل پيگيری هستند. البته در آلبوم های قبلی شباهتی که جزو سبک است در آلبوم های ديگر نيز وجود دارد و امضاء چاک محسوب می شود ولی می توان آنها را تا حدودی باهم همجنس خواند و همين طور آلبوم های بعدی را باهم. با اين آلبوم دث به نقطه ی اوجی رسيد که برای هميشه در آنجا ماند و از آن هم فراتر رفت. اندی لِروک و استيو ديجيورجيو پس از انتشار آلبوم هر کدام به گروه های خود پيوستند و آهنگ خيره کنندة فيلسوف (Philosopher) نيز به دومين موزيک ويديو دث بدل شد که رالف سانتولا (Ralph Santolla) نوازندة پيشين گيتار گروه آی ويتنس (Eyewitness) به عنوان گيتاريست همکاری کرد و سپس گروه عازم کنسرت شد که کرِگ لوسيسِرو (Craig Locicer) از گروه فوربيدن (Forbidden) و رالف سانتولا به عنوان گيتاريست در تور همکاری کردند. در سال 1995 به اصرار چاک شرکت ناشر از رليتيويتی (Relativity) به ردرانر (Roadrunner) تغيير کرد و در حاليکه دو شرکت در حال انجام کارهای اداری خود بودند چاک شلداينر و جن هاگلن با پنج روز تمرين در هفته خود را برای آلبوم بعدی آماده می کردند. سپس کلی کانلن (Kelly Conlon) نوازنده ی گيتار بيس و بابی کلبل (Bobby Koelble) نوازنده ی گيتار به گروه پيوستند.

در مارس سال 1995شاهکاری ديگر با عنوان نمادين (Symbolic) منتشر شد. آلبومی خيره کننده که بُعدی ديگر از موسيقی را به دنيا عرضه کرد. آهنگهايی تاثير گذار همانند آلبوم های قبلی ولی از جنسی ديگر. بخش هايی که با گيتار آکوستيک در نظر گرفته شده و آرپژها و Tappingها که امضاء چاک است مجذوب کننده است. سپس گروه چند کنسرت برگزار کرد. چاک شلداينر در اين زمان تصميم گرفت که گروه جديدی را با عنوان کنترل دنايد تاسيس کند.

در سال 1996 نخستين دمو که شامل چهار آهنگ بود و شانن هَم (Shannon Hamm) به عنوان گيتاريست و کريس ويليامز (Chris Williams) به عنوان درامر و اسکات کلن ِدنين (Scott Clendenin) به عنوان بيسيست با او همکاری داشتند و سپس ريچار کريستی (Richard Christy) نوازنده ی بي نظير درامز به جای کريس به آنها پيوست. در آغاز چاک شلداينر قصد داشت خود خوانندگی را بر عهده بگيرد ولی بعد بر آن شد که آن را به وارل دين (Warrel Dane) از گروه نورمر (Nevemore) يا جيمز ريورا (James Rivera) از گروه هلستار (Helstar) واگذار کند, سرانجام هيچکدام توجه وی را جلب نکردند و وی تيم آيمر (Tim Aymar) خوانندة رويايی را از گروه سايکواسکريم (Psychoscream) برای خوانندگی گزينش کرد. گروه در سال 1997 در حال شکل گيری بود که چاک شلداينر پروژه را متوقف و آلبوم ديگری را برای دث در نظر گرفت.

در 15. Sep 1998 شاهکاری با عنوان آوای پايداری (Sound Of Perseverance) توسط شرکت (Nuclear Blast) منتشر شد. که در آن شانن هَم, اسکات کلن دِنين و ريچار کريستی هنر نمايی می کردند. در اين آلبوم که اشعار آن با الهام از انديشمند بزرگ, امانوئل فردريک نيچه سروده شده تکان دهنده است و گاه چاک شلداينر واژه های موجود در زبان انگليسی را کافی ندانسته و خود واژه ها و اصطلاحاتی نوين را پديد آورده. در اين آلبوم کاوری از گروه جوداست پريست (Jodast Piriest) به نام(Pain Killer) نيز هست که تنها کار کاور گروه است و اين درجه و ارزش اين آهنگ را نشان می دهد که توجه چاک شلداينر را به خود جلب کرده و می توان گفت که اجرای آن از اصل آن جذاب تر و قوی تر است (به لحاظ اجرا). گروه سپس خود را برای اجرای توری در اروپا آماده می کند و در 7. Nov به اجرای توری همراه با گروه (Hammerfall) در آمريکا می پردازد. در اين زمان چاک شلداينر تصميم به ادامه ی پروژه ی نيمه تمام کنترل دنايد گرفت و برای اين منظور از شانن هَم, ريچارد کريستی استفاده کرد و باری ديگر استيو ديجيورجيو نيز اعلام آمادگی کرد و تيم آيمر که قبلن گزينش شده بود به گروه پيوست.

در سال 1999 اثری باشکوه با عنوان تکان دهنده ی: هنر شکننده ی حيات (The Fragile Of Existence) خلق شد. که در آن صدای گرفته و خشن چاک شلداينر جای خود را به صدای رسا, صاف و نيرومند تيم آيمر داده بود به طوری که شنوندگان به آيمر لقب مرد هزار صوت (Man Of Thousand Voices) را دادند. موسيقی بی نظير, اشعار عميق و تاثيرگذار و ابداعات او باعث شد که منتقدين به او لقب پدر خوانده ی دث متال (Godfather Of Death Metal) را بدهند. او باری ديگر, بُعدی متفاوت از موسيقی را به جهانيان عرضه کرد که هر شنونده ی راستين موسيقی رو تحت تاثير قرار می دهد و با آلبوم های خود به ابديت پيوست. چاک شلداينر در اين سال و سالهای بعدی با مبارزه با سرطان, مشغول نوشتن پيکره ی کلی آهنگ های آلبوم بعدی خود شد آلبومی که قرار بود با عنوان (When Man And Machine Collide) منتشر شود که مرگ فرصتش نداد. بهترين پايان برای نوشته ام را بخشی از جمله ی خود او در پايان آلبوم آوای پايداری می دانم:

«موسيقی را حمايت کنيد نه شايعات را».

بخشی از متن از کتاب چاپ شده ی اشعار او گرفته شده.

۱۳۸۶ آذر ۲۰, سه‌شنبه

زبان مادری

در مورد زبان هيچ کشوری به اندازه ی اين سرزمين آسيب نديده و مقاومت اين مردم بی نظير و چشمگيره. با نگاهی به تاريخ ايران و همينطور جهان اين مسئله خودشو به روشنی نمايان می کنه. 200 سال تازيان عقب مانده به اين سرزمين حکم راندن و غارت کردند و ساليانی دراز زبان رسمی اين سرزمين رو تغيير دادن و به زور نه تنها کيش خودشون رو که زبان خشک و زمخت خودشون رو هم به ايرانيان تحميل کردند اما ايرانيان از مقاومت دست بر نداشتند و دوباره زبان خودشون رو جان بخشيدند. اما بعد از اون در مورد واژه هايي که در گويش مردم و گفتگوی روزانه ی آنها نفوذ کرده بود و مردم بهش خو گرفته بودند کاری چشمگير صورت نگرفته و در حال هم که جلوی اين کار به نوعی هم گرفته می شه. دوستی برای من فايلی PDF رو فرستاد که ايرانيانی که در بلژيک هستند اون رو گردآوری و تهيه کردند و در آن می تونيد جايگزين پارسيه واژه هايي که از زبان تازي وارد زبان ما شده رو فرا بگيرين . در ميانه ی صفحه روی پارسی را پاس بداريد کليک کنيد و فايل رو دريافت کنيد.

من راهی که خودم در حال انجامش هستم رو هم به دوستان پيشنهاد می کنم تا فراگيريش با راحتی صورت بگيره مخصوصن در اين زمان که بيشتر زمان روز و شب رو بايد کار کرد برای نون!

در هفته ی نخست 20 واژه رو گزينش کنيد و کوشش کنيد تا در زمان نوشتن يا گفتگو فقط همين 20 واژه رو پارسی بگيد، بعد با کم کردن تعداد واژه ها و همزمان تعداد روزها اون رو به 5 واژه در روز برسونيد و تو همين اندازه نگهش داريد. به اميد روزی که همگان پارسی گفتگو کنند.

کامياب باشيد، جاويد ايران زمين